نازنین نی نی
دنیای من و آرنیکا  
قالب وبلاگ

دوستای گلم

من نمی تونم توی هیچ وبلاگی که توی بلاگفا هست نظر بذارم

بخدا به همتون سر می زنم ولیییییی

اگه کسی می تونه کمکم کنه

اون کد عددی که باید وارد کنیم نمی یاد

[ جمعه 18 مهر1393 ] [ 13:35 ] [ مامان کوچولو ] [ ]
بالاخره امروز وقت کردم تا پیوندهای وبلاگ رو یه سر و سامانی بدم.

اگه کسی رو یادم رفته لطفا بگه بهم.

البته همینطوری میانبر توی بار صفحه اون بالا باشن بیشتر سر می زنم.

امروز اینجا هوا خوب شده همه خوشحالن

آرنیکا اینا رو بردن توی حیاط به درختهای سیبشون آب بدن

عکسها در ادامه مطالب

 

بعدا نوشت: من تمام لینکها رو چک کردم اگه وبلاگی بود که آپ نمی شده حذفش کردم چون ترجیح می دم بلاگهای فعال رو داشته باشم تا بتونم بیشتر سر بزنم.

اگه یه روزی منم بلاگم رو برای مدتها آپ نکردم شما هم منو حذف کنید

 


ادامه مطلب
[ جمعه 27 تیر1393 ] [ 16:6 ] [ مامان کوچولو ] [ ]
آرنیکا: بابا شما چرا فوتبال بازی نمی کنی؟

بابا: من زیاد فوتبال دوست ندارم

آرنیکا: بابا شما فردا برو با یکی فوتبال بازی کن من و مامان هم خونه می مونیم بازی می کنیم. اگه بری من باهات دوست می شم. اگه نری باهات دوست نمیشم (یعنی دست به سر کردن در حد تیم ملی)

بابا:

**********

من همیشه می خوام بلند شم از جام می گم یا علی (خیلی آدم مذهبی نیستم البته ولی عادت دارم فک کنم)

امروز صبح اومدم از جام بلند شم گفتم:  یاالله آرنیکا می گه: مامان باید بگی یا علی من :

[ دوشنبه 16 تیر1393 ] [ 10:2 ] [ مامان کوچولو ] [ ]
من رفته بودم ماموریت و حالا فرصتی پیش اومده بود تا آرنیکا ساعتها با باباش تنها باشن و وقت بگذرونن و خوش باشن. از پدر فداکار خواستم که همه چیز رو تعطیل کنه و فقط و فقط با هم خوش بگذرونن ...

آرنیکا در حالی که دراز کشیده تا بخوابه: بابا من مامان رو می خوام آخه مامان بهتره

بابا: چرا؟

آرنیکا: آخه اون دختره. منم بهترم ولی شما بهتر نیستی . شما خوبی بابا ولی من و مامان بهتریم

مدیونید اگه فکر کنید بچه ام فمنیست هست

یعنی این جهان بینیش منو کشته: همه خوبن اما ما بهتریم

[ دوشنبه 2 تیر1393 ] [ 16:13 ] [ مامان کوچولو ] [ ]
دست مهد کودک درد نکنه که باز یه کم به فکر بابایی هست

ایده اولیه اش از مهد کودک بوده اما هنرنمایی های روی جلد آن از دختر کوچولویه سه ساله و نیمه از هلنده

بابا جون روزت مبارک

(پدرمون در اومد تا تونستیم کاری کنیم تا یکشنبه صبر کنه خب یکی نیست بگه آخه چرا کادو رو زودتر به بچه ا می دید!!!! )

 

 

کلمه بابا و دو عدد کرم ابریشم

[ پنجشنبه 22 خرداد1393 ] [ 12:58 ] [ مامان کوچولو ] [ ]
وقتی دیدم آرنیکا علاقه خاصی به شعر و آهنگ داره و اینکه چند بار که عجله داشت و من طبق عادت خودم ضذب المثل "گر صبر کنی زغوره حلوا سازم" رو بهش گفته بودم و یه بار سر یزنگاه خودش اونو تکرار کرد٬ تصمیم گرفتم که همین طوری آروم آروم با تعریف کردن داستان ضرب المثل ها هم معنی شون رو یاد بگیره هم خودشون رو...

این شد که الان آرنیکا این ها رو یاد گرفته:

۱- گر صبر کنی زغوره حلوا سازم

۲- جیک جیک مستونت بود فکر زمستونت نبود

۳- بزک نمیر بهار میاد کمپزه با خیار میاد

۴- تنبل نرو به سایه سایه خودش می آیه

۵- مثل لبو سرخ شده

۶- کنگر خورده لنگر انداخته

البته واسه همه شون داستان ندارم که تعریف کنم اما سعی می کنم معنی شون رو هم بفهمه. البته فکر نمی کنم حالا حالا ها بتونه موارد استفاده شون رو یاد بگیره.

 

 

 

پا نوشت:

این پست در آینده در ادامه مطالب با ذکر تاریخ به روز خواهد شد.

 

[ جمعه 16 خرداد1393 ] [ 13:21 ] [ مامان کوچولو ] [ ]
نمی دونم چی شده بود که آرنیکا چند بار برای دیدن فیلم مرد عنکبوتی اصرار کرد و من هم قبول کردم البته خودم کنارش نشستم و تمام مدت دو ساعت فیلم در حال توضیح دادن بودم. خودم هم از صبری که کردم متعجب شدم  اما به هر حال طاقت آوردم. واسه خودم هم جالب بود که فیلم رو از دید یه بچه که همه چیز براش سئواله نگاه کنم تا شاید باعث بشه یه کم بیشتر به همه چیز فکر کنیم.

اما در آخر فهمیدم که اشتباه کردم. این فیلم مناسب سن آرنیکا نیست

به هر حال همین جا از انجمن فرهنگ و تربیت کودکان ایرانی معذرت می خوام

یکی از سوالهایی که آرنیکا خیلی می پرسید این بود که چرا شخصیت بد فیلم بر هست؟ چرا می خواد دیگران رو اذیت کنه یا بهشون آسیب بزنه؟ و من در مقابل این سوال هیچ جوابی نداشتم که بدم

واقعا نمی دونم چرا اصلا باید کار بد وجود داشته باشه. منظورم کاریه که به منافع دیگران صدمه بزنه؟ یعنی واقعا چرا؟

اگه کسی می دونه لطفا بهم کمک کنید

[ پنجشنبه 15 خرداد1393 ] [ 13:49 ] [ مامان کوچولو ] [ ]
این هم آرنیکا در حال گوش دادن به داستان قبل از خوابش توی تراس زیر پتو

حالشو می بره هاااااااا

[ دوشنبه 5 خرداد1393 ] [ 13:14 ] [ مامان کوچولو ] [ ]
آرنیکا: بابا پیش من بشین

بابا: باید برم وضو بگیرم نماز بخونم

آرنیکا: نمی خواد الان که پلیس اینجا نیست بدون وضو نماز بخون

یعنی بچه مو در حد تیم ملی تربیت کردمااااااا .

********************

آرنیکا: بابا به پای من نزن

بابا: ببخشید عزیزم خب شما جلوی دست من هستی نمی تونم پیچ رو ببندم

آرنیکا: اصلا بلد نیستیاااااا

بابا و مامان :

[ پنجشنبه 1 خرداد1393 ] [ 11:34 ] [ مامان کوچولو ] [ ]
مامان: آرنیکا بیا بریم حموم

آرنیکا: نه نمی خوام

مامان: چرا ؟ تو که دوست داشتی با مامان بیایی حموم

آرنیکا: آخه تو منو می زنی

مامان:  من تو رو زدم؟

آرنیکا: آره عصبانی بشی می زنی

مامان:  منو ببخش عزیزم دیگه هیچ وقت نمی زنمت (زدن یعنی در حد یه نیشگونااااا واقعا که بچه ای امروزی خیلی لوسن ) تصور کن یه کم بزرگتر شه اینو توی مدرسه بگه اونوقت حق سر پرستی بچه رو ازمون می گیرن  راحت

 

اما واقعا تصمیم گرفتم دیگه عصبانی نشم تا الان که موفق بودم. البته هنوز از حربه تهدید استفاده می کنم که می دونم اون هم خوب نیست. البته تهدیدش در حد اینه که اگه این کار رو بکنی باید بری تو اتاقت روی صندلی بشینی یا اگه این کار رو بکنی من ناراحت می شم (واقعا که خجالت آوره مامان امروزی بودن... در این حد بی جذبهههههه این همه صبر کردیم مامان بشیم حالا هم که اینطوری )

 

پا نوشت: چند روز پیش باباش حواسش نبود پاش رفت روی پای آرنیکا

آرنیکا: بابا شما پای منو زدی

بابا: حواسم نبود ببخشید

آرنیکا: ببین قرمز شده کبود شده شما پای منو زدی

بابا: ببخشید حواسم نبود

آرنیکا: آخه کبود شده بابا

بابا: (توی دلش: غلط کردم) بیا بوسش کنم خوب بشه

آرنیکا: نه چیزی نشده خودش خوب میشه

[ پنجشنبه 18 اردیبهشت1393 ] [ 11:45 ] [ مامان کوچولو ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

امکانات وب
center>
بک لينک