X
تبلیغات
نازنین نی نی

نازنین نی نی
دنیای من و آرنیکا  
قالب وبلاگ
خوشحالم که تونستم مقاومت کنم و هیچ چیزی بهش یاد ندم

حالا نقاشی های بکری رو که تنها و تنها فکر و خلاقیت خودش هست رو می کشه....

مثلا این زنبور که به نظرم خیلی باحال اومد (البته شاید قضیه سوسکه و دست و پای بلوری باشه )

یا مثلا این دختر با موهای کمندش

اون نقطه روی صورتش پشه است که اصلا نمی دونم از کجا نشات می گیره. اون سیاهی روی صورتش زخم هست که با دیدن هم مهدکودکیش که یه بار صورتش زخم بود تو ذهنش مونده بود.

این هم یه رنگین کمان  که بالاخره حاضر شد چند رنگ بکشه آخه تا حالا رنگین کمانش رو یه رنگ می کشید. اصلا نمی دونم چرا علاقه زیادی داره که تمام نقاشیش یه رنگ باشه. ذاتیه دیگه یه همچین دختر یه رنگی دارم من

 

 

[ سه شنبه 27 اسفند1392 ] [ 11:24 ] [ مامان کوچولو ] [ ]
راستش من به این نتیجه رسیدم که اکثر بازیهای قدیمی حتما در بر گیرنده یک یا چند مهارت مفید برای بچه هاست. از اونجایی که قدیمی ها بیشتر وقت برای فکر کردن می ذاشتن بنابراین خیلی بیشتر از الان به نکات آموزشی هر بازی در عین سادگی استفاده از اون دقت می کردن...

"نون بیار کباب ببر"

تا حالا به نکات آموزشی این بازی فکر کردید؟

و به سادگی بازی که نهایتا تنها به دو جفت دست نیاز داره؟

.

این بازی به درد مهارت هماهنگی چشم و دست کودک می خوره. چه اینکه مهارت عکس العمل سریع در مقابل عمل دیگران رو هم در بر داره.

 

 

 

 

پی نوشت ۱: من خودم شاید چون کمتر وقت فکر کردن دارم یا شاید هم آدم خیلی خلاقی نیستم ٬ زیاد توی بلاگ دنبال بازی برای آرنیکا می گردم. آخه آرنیکا هم مثل خودم زیاد از تکرار بازی ها خوشش نمی یاد.

گفتم این مطلب رو اینجا بنویسم واسه مامانایی که مثل من دنبال بازی برای بچه هاشون می گردن.

پی نوشت ۲: واسه آرنیکا روش من اینطوری بود که اول کاملا آهسته اتفاقی رو که می افته رو بهش نشون دادم(البته اگه دو نفر باشید مثلا با پدر مهربان خیلی بهتره)  بعد از ده پونزده بار سعی و خطا بالاخره تونست انجامش بده و اون وقت بود که بی نهایت از بازی لذت می برد . دخترم بلند بلند قهقهه می زد و از این بازی لذت می برد چرا که برای اون فرار دستش از دست من خیلی جدی و هیجان انگیز بود.

 

[ دوشنبه 28 بهمن1392 ] [ 11:27 ] [ مامان کوچولو ] [ ]
سال نو میلادی و آرنیکا و دوست عکاس بسیار پر ذوق ما

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 12 دی1392 ] [ 14:25 ] [ مامان کوچولو ] [ ]
آرنیکا: مامان بریم با هم بازی کنیم؟

مامان: باشه بریم

آرنیکا: قبوله خوبیه؟ (فکر خوبیه؟ قبوله؟)

این هم عکس کتابخونه تاریخی که یه دو سه ماهی طول کشید تا بالاخره موفق شدم توسط یه دوست از آلمان اونو سفارش بدم.

.

.

.

اما خیلی خوشم اومد همه کتابهاش توش جا شدن و از اینکه می تونه همه کتابهاشو ببینه و بخونه وجدان دردم آرام گرفت  

[ پنجشنبه 12 دی1392 ] [ 9:33 ] [ مامان کوچولو ] [ ]
آرنیکا در حال دیدن کارتون پلنگ صورتی (اجازه نداره نگاه کنه) بود که من وارد اتاق شدم.

آرنیکا: مامان خیلی وقت بود پلنگ صورتی نگاه نکرده بودم دلشون واسه من تنگ شده بوداااااا

مامان :

[ چهارشنبه 27 آذر1392 ] [ 9:54 ] [ مامان کوچولو ] [ ]
این روزها خیلی دیدن کارتون رابین هود رو دوست داری. چون خودمم خیلی دوستش داشتم و دارم خیلی گیر نمی دم که نگاه نکنی. فقط نمی دونم چطوری باید کار رابین هود رو برات توضیح بدم. چون دایم سئوال می کنی. من یه جوری دست به سرت می کنم.

معمولا توی تمام کارتونهایی که نگاه می کنی از شخصیت منفی داستان (به قول خودت بدیاو) خوشت نمی یاد و خیلی قشنگ کارهایی بدی رو که انجام می دن توضیح می دی و می گی که نباید این کار رو انجام بده.

دیشب وقت شام به من می گی: بدیاو پولای مردما رو می گیره من می رم ازش پولارو می گیرم می دم به مردما که پول ندارن.

نمی دونستم باید چی بگم؟!  فقط گفتم که آدم باید به مردما کمک کنه.

اگه کسی پیشنهاد یا ایده ای داره لطفا کمکم کنید؟!

چون به هر حال کار رابین هود درست نیست. نمی دونم شاید زود بود که الان این کارتون رو ببینه.

 اما یه جنبه خیلی قشنگش اینه که به موسیقی فیلمش خیلی علاقه داری و همه اش داری تمرین می کنی که مثل اونا شیپور یا طبل بزنی .

[ جمعه 22 آذر1392 ] [ 10:28 ] [ مامان کوچولو ] [ ]
آرنیکا: مامان موز شکل ماه هست

مامان:  اره عزیزم موز شکل ماهه

آرنیکا: اما وقتی ماه گرد میشه شکل سیب می شه

مامان:  آره دختر قشنگم درسته وقتی ماه کامل می شه گرد می شه. شکل سیب میشه

اون همیشه در حال مقایسه کردن شکل هر چیزی با هر چیزی هست...

[ سه شنبه 19 آذر1392 ] [ 8:38 ] [ مامان کوچولو ] [ ]
- توی غذا خوردن این فس فس کردن تو دیگه دیوانه کننده شده چون خیلی حرف می زنی و هر چی هم بهت تذکر می دیم ٬ باشه باشه می گی اما باز هم حرف و حرف و حرف. وسطاش هم صد بار می خوای منو بوس کنی ...

- هیچ وقت سعی نکردم که تورو بشونم و شعری بهت یاد بدم هر چی رو هم که بلدی از همین کتاب خوندنها و زیر لب خوندن هاست. هیچ وقت هم اگه ازت بخوام نمی خونیشون فقط وقتی تنها هستی و داری بازی می کنی و باخودت می خونی می شنوم و می فهمم که خیلی هم خوب بلدیشون. البته بیشتر وقتا هم که خودت از خودت شعر می سازی و می خونی....

برای اینکه موهات رو می بندم٬ اذیت نشی ازت می خوام که سرت رو بالا بگیری واسه همین هم شعر

 " تو که ماه بلند آسمونی                  منم ستاره می شم دورتو می گیرم" و الی آخر رو برات می خوندم

بعد از دو سه روز گفتی تو نخون تو نخون بعد خودت شروع کردی به خوندن. از من هم کمک می گرفتی.

دقیقا مثل کتاب پوپو که بعد از چند روز دیدم همه شعر رو خودت با من می خونی....

- پروسه خرید کتابخونه خیلی طولانی شد. می خواستم کتابخونه بگیرم که اینقد همه کتابها روی هم تلنبار نباشه... چون این طوری خیلی هاشون به چشمت نمی خوره و اصلا سراغشون نمی ریم چون فکر کنم الان بالای صد تا کتاب داری البته بعلاوه کتابهای نوزادیت. اما همچنان نتونستم اون چیزی رو که می خوام پیدا کنم. از دست این هلند همیشه همه چیز ساده ساده ساده

- توی شنا و ژیمناستیک هم که اوضاع خوبه البته کمی تا قسمتی. من هم مثل همه مامانهای عجول دوست داشتم که از همون اول کاملا مهارت داشته باشی اما خب شما بخاطر اینکه خیلی خیلی محتاط هستی همه چیز رو با اینکه می دونم بلدی اما خیلی دیر امتحان می کنی. دیروز واسه اولین بار دیدم که از ارتفاع بلند پریدی. همین باعث شد که تشویقت کنم تا خونه هم بپری اما بعد از یکی دوبار گفتم آفرین بسه دیگه همسایه سر درد گرفت.اما تو که تازه فهمیده بودی قادر به این کار هستی تازه خوشت اومده بود و می خواستی باز هم بپری واسه همین رفتی بالش آوردی گذاشتی تا صدا نده  از روی تخت می پریدی روی بالش. توی شنا هم که الان ترس از آب کمی کم شده و حاضری با بازو بند بدون ما شنا کنی. البته شنا رو خیلی دوست داری دائم می گی بریم استخر اما امان از وقتی که بخوای سرت رو زیر آب کنی

- بستن زیپ  و گره زدن رو با اصرار خودت یاد گرفتی . حالا هم که داری روی بستن دکمه های قابلمه ای سفت تمرین می کنی. تقریبا تمام کارهای مربوط به لباس پوشیدن و کفش و کاپشن و حتی جوراب شلواری و غیره رو خودت انجام می دی. فقط باید یه کلکی سوار کنم تا هر چی زودتر این کار رو انجام بدی وگرنه فس و فس و بازی و سرگرمی....

- دیروز واسه اولین بار رفتی همه لباسهای شسته شده رو از روی رخت آویز جمع کردی بغل کردی آوردی به من نشون می دی می گی بیا اینا خشک شده باید اتو کنیم . من مونده بودم چطوری تونستی اینهمه لباس رو یکجا جمع کنی و بیاری. بهت گفتم ببر بذار تو اتاق خواب روی تخت تا من بیام اتو کنم. رفتم دیدم گیره ها رو هم جمع کردی با لباسا... بهت میگم آرنیکا گیره ها رو نباید جمع کنی باید بزنیم به لباسها . تو گفتی: مگه لباسا کار بد می کنن که بهشون گیره می زنی؟! من:  نه مامان جان برای اینکه نیفتن بهشون گیره می زنیم. چون گیره رو به دستش زده دیده درد داره فکر می کنه حتما لباسا کار بد کردن که باید این گیره دردناک رو تحمل کنن. البته این فکریه که من می کنم وگرنه هیچ ایده ای ندارم که این حرفو چرا زدی؟

- آب رو ریختی زمین ٬ می گی: ای واااای

من گفتم اشکالی نداره. تو هم جواب دادی: اشکالی داره نباید می ریختم زمین . مراقب نبودم باید مراقب بودم.

حالا از من اصرا ر از تو انکار بعد رفتی دوباره یه سری دیگه آب لیوان رو پر کردی آوردی. در حین پریدن دوباره پات خورده بهش ریخته. می گی: اگه آب بریزم زمین شما منو می شونی روی صندلی توی اتاقم باید اونجا بشینم؟  منم گفتم: نه مامان آب بریزه کف اتاق خیلی مهم نیست. اگه کار خیلی بد انجام بدی باید بشینی روی صندلی. مثلا با مامان و بابا قشنگ صحبت نکنی یا غذاتو فس فس کنی. چون واسه غذا خوردن ما همیشه باید شکر خدا بگیم و هر چی مامانمون درست می کنه بخوریم. اگه نخوریم کار خیلی بدیه... خلاصه که خیلی سخت بود توضیح بدم که کار ارزشی چی هست چی نیست

تا حالا دوبار بیشتر این کار رو نکردم اما ظاهرا که خیلی روش تاثیر داشته چون کاملا تو ذهنش مونده.

یادمه اولین بار دقیقا سر درست غذا نخوردنت بود که این کار رو کردم.(آخه من خیلی روی شاکر بودن توی غذا خوردن حساسم) اون موقع خانواده دایی آرنیکا هم اینجا بودن. وقتی نشوندمش روی صندلی پسر داییش گفت: در اتاق که قفل نیست می تونه بیاد بیرون چرا نمی یاد؟ اون موقع خودم هم به لحظه فکر کردم چه جالبه که اینقد قضیه براش جدیه که وقتی می گم همین جا بشین گریه می کنه اما از جاش تکون نمی خوره. بعدش هم می یاد معذرت خواهی می کنه. خدارو شکر فقط دوبار بیشتر این کار رو نکردم. چون در بقیه موارد تقریبا خیلی حرف گوش کنه یا اصلا کار به اونجا نمی کشه  اوون دو بار هم وقتی بود که یک ماه مهمون داشتیم خیلی غذا خوردنش به طرز غذاب آوری آروم و فس فس شده بود. من هم قاطی

- از مادر جون می پرسی شام چی دارید؟

مادر جون : پلو با مرغ

آرنیکا: خوششششش به حالتوووووون

من و مادر جون:

[ دوشنبه 4 آذر1392 ] [ 14:16 ] [ مامان کوچولو ] [ ]
آرنیکا جلوی آینه ایستاده قیافه خودشو بررسی می کنه.... دهن کجی میکنه .... چشماشو کج و کوله می کنه...

در نهایت چشماشو بااااز کرده می گه: مامان چشمامو ببین گرد شده  مثل مانلی شده (مانلی دختر دوستمونه که اتفاقا چشماش خیلی گرده)

من و بابایی :

برام جالب بود که کاملا دقت داره و متوجه تفاوت ظاهری آدمها هست...

[ جمعه 10 آبان1392 ] [ 8:43 ] [ مامان کوچولو ] [ ]
آرنیکا: مامان برات از اینا خریدم...

مامان: واااای خرمالو خریدی؟ من خیلی دوست دارم.

آرنیکا: آره خوارک لولو خریدم

*********************

مامان: آرنیکا جون چرا چترت رو گذاشتی وسط اتاق بیا برش دار

آرنیکا : واسه قشنگی (تزیین) گذاشتم برش نداریااااااا بذار اینجا بمونه قشنگ باشه...

مامان:

**********************

آرنیکا: مامان من عین شما هستم. بابا شما برو عین بابای خودت باش

مامان و بابا:  

 

[ دوشنبه 6 آبان1392 ] [ 9:54 ] [ مامان کوچولو ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

امکانات وب
center>
بک لينک