نازنین نی نی
دنیای من و آرنیکا  
قالب وبلاگ

دختر تلاشگر من تونست توی چارسال و پنج ماهگی خودش و بدون کمک چرخ های کمکی دوچرخه سواری کنه. چیزی که من پیش بینی کرده بودم شیش ماه دیگه به سختی اتفاق بیفته. اما یه روز خودش از باباش خواست که چرخ کمکی (یکی بود البته) رو باز کنه تا اون خودش تمرین کنه. البته با کمک باباش. اما با کمال تعجب واسه خودش و ما دیدیم که می تونه.
بهت افتخار می کنم دختر تلاشگرم. 

از این حماسه بزرگ فقط فیلم دارم عکس ندارم

[ سه شنبه ۱۱ فروردین۱۳۹۴ ] [ 12:2 ] [ مامان کوچولو ] [ ]
اینبار با یه عالمه عکس تفسیری برگشتم.
.
.
اینجا یه فروشگاه مواد غذایی زنجیره ای هست که هر بار برای بچه ها هدیه ها ی جالبی طراحی می کنه که بسیار با کیفیت و کاربردی و آموزشی هستند.
اینبار به ازای یه مقدار مشخصی خرید کردن یک بسته محتوی خاک و دونه یا همون  بذر سبزیجات و صیفی جات میده که خیلی جالبه. برای من نوع خاک٬ و بسته بندی بذرها و جاگلدونی خیلی جالب بود. اول اینکه جاگلدونی اش بجای پلاستیک از کاغذ استفاده کرده بود و بذرها رو خیلی مرتب توی یه کاغذ یا بعبارتی پارچه کنفی خیییلی نازک گذاشته بود.
وقتی اولین بار از این بسته ها گرفتیم من خیلی ذوق داشتم اما دیدم که آرنیکا داره به طور مختصر همه چی رو توضیح می ده حتی اینکه بعد از گذاشتن بذرها توی خاک باز هم باید خاک روی اونها بریزیم تا باد بذرها رو با خودش نبره. ازش پرسیدم که اینها رو از کجا می دونه؟! خیلی ریلکس جواب داده ما این کار رو توی مدرسه انجام دادیم. از یه طرف خوشحال شدم که فهمیدم همچنان باید خیالم راحت باشه چون توی مدرسه بهترین آموزش ها رو به بچه ها میدم اما از یه طرف ناراحت شدم که چرا آرنیکا هیچی از مدرسه برای کا تعریف نمی کنه.
عکسها رو می تونید توی ادامه مطلب ببینید.


ادامه مطلب
[ جمعه ۷ فروردین۱۳۹۴ ] [ 11:47 ] [ مامان کوچولو ] [ ]

امروز صبح آرنیکا آیپد رو برداشته بود و رفته بود توی کمدش و داشت کارتون نگاه می کرد. بهش تذکر دادم که این کار باعث میشه آیپد به آشغالی فرستاده بشه اما اون توجهی نکرد. بنابراین بعد از چند دقیقه فرصتی که بهش دادم٬ اونو از دستش گرفتم و بهش گفتم امروز مدرسه نمی ری. چون اگه مدرسه رو دوست داشتی بجای حاضر شدن این کار بد رو انجام نمی دادی. فقط گفت خواهش می کنم که اونو ننداز آشغالی اما من جواب دادم: منم خواهش کرده بودم که خاموشش کنی اما تو گوش نکردی.
بعد بدون هیچ حرفی رفتم و به کارهای خودم رسیدم. و دقیقا بعد از سه دقیقه دیدم آماده جلوی من ایستاده.
بعععععله به این می گن جذبه
ازم خواست که براش کتاب بخونم اما جواب من نه بود. چون بخاطر کار بدش از دستش ناراحت بودم مثلا. بعد با کلی عذر خواهی و ببخشید قضیه فیصله داده شد.
اینم آرنیکا شاد و خوشحال و خندان انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده.... 

 

 

 

 

 

[ سه شنبه ۱۹ اسفند۱۳۹۳ ] [ 11:50 ] [ مامان کوچولو ] [ ]

این عکس دیروز به دستم رسید.
توی وبسایت مدرسه هر روز از فعالیتهای بچه ها عکس گذاشته میشه و با ایمیل به دست والدین می رسه.
این آقا پدر یکی از بچه هاست (همون دختری که کنارش نشسته) و داره به بچه ها آموزش میده تا منجنیق بسازن. با یک تکه چوب و یک عدد گیره لباس 

 

[ سه شنبه ۱۹ اسفند۱۳۹۳ ] [ 11:44 ] [ مامان کوچولو ] [ ]

این وضعیت اتاق آرنیکاست وقتی که من و پدر بیچاره داریم قسمتهای دیگه خونه رو به قول خودمون خونه تکونی می کنیم.
و دل خوشیم به اینکه آرنیکا کاری به ما نداره و خودش رو سرگرم کرده 

 

مثلا یکی از سرگرمی هاش این بوده و بخاطرش دو بسته کامل کاغذ کادو رو به باد داده  

 

 بهترین سرگرمی اش هم نوشتن تو جاهایی است که ما احتمالا نیازی به اونها نداریم و یا نباید داشته باشیم. 

 

هیجان انگیز ترین بخش خونه تکونی برای آرنیکا 

  

باور می کنید یا نه اما حتی کارتون نگاه کردنش هم همیشه همینطوریه یعنی بالاخره یه فعالیت جانبی ای داره . البته این بخش مثبت قضیه است حتما. 

خب بخش منفی قضیه همون تلویزیون نگاه کردنه و اینکه ما نمی تونیم حتی واسه یه لحظه هم آرنیکا رو ثابت نگه داریم.  حتی زمانیکه جنین بود و قرار بود با سونو اونو چک کنن داد همه دکترهارو در می آورد

[ سه شنبه ۱۹ اسفند۱۳۹۳ ] [ 11:41 ] [ مامان کوچولو ] [ ]

این صحنه روزی چند بار با شدت اتفاق می افته:
آرنیکا در حال بوسسسسسس کردن من و قربون صدقه رفتن برای من: قررربونت برم٬ بمیرم برات٬ الهی فدات شم....
آرنیکا: مامان ببین من چقد باهات مهربونم
مامان:

[ سه شنبه ۱۹ اسفند۱۳۹۳ ] [ 11:28 ] [ مامان کوچولو ] [ ]

توی ماشین نشستیم و در حال رفتن به مدرسه هستیم
آرنیکا: مامان چرا شما ماشین رو می بری عقب ولی ما میریم جلو؟
مامان: یعنی چی مامان؟ من دارم ماشین رو جلو می برم
آرنیکا: آخه من پس چرا می رم عقب؟
مامان: راستی آرنیکا این آهنگ چی بود!!!!

پی نوشت: خب چی کار کنم؟   این یکی رو دیگه راستی راستی باید بزرگ بشه بفهمه . من الان چطور قانون دوم نیوتن رو براش توضیح بدم که در برابر هر عملی عکس العملی است مساوی و در خلاف جهت آن

[ سه شنبه ۱۹ اسفند۱۳۹۳ ] [ 11:25 ] [ مامان کوچولو ] [ ]
باور کنید یا نه این محصول بازی آرنیکا در صبح زوده. یعنی همون زمان که باید صبونه بخوره و حاضر بشه بره مدرسه بازیهای خیلی زیادی می کنه که این یه نمونه اش هست.
اصلا نمی دونم چرا صبح زود که کلی کار داریم هوس همه بازی ها به سرش می زنه. تازه با کلی غرور و افتخار هم از ما دعوت می کنه تا شاهکارش رو ببینیم.
به قول یکی از دوستان وبلاگی: چه میشه کرد که این تربیت مدرن دست و پامون رو بسته دیگه  

 

 

 

 

 

[ پنجشنبه ۱۴ اسفند۱۳۹۳ ] [ 14:26 ] [ مامان کوچولو ] [ ]
این هم آرنیکا
با لباس السای فروزن. یعنی فکر کنم یکی از آرزوهای زندگیش برآورده شده که تونسته این لباسش رو توی مدرسه بپوشه  

 

 

[ پنجشنبه ۱۴ اسفند۱۳۹۳ ] [ 14:21 ] [ مامان کوچولو ] [ ]
دلم ایران می خواهد
آغوش مادر و لبخند مهربانش را 

 

مدیونید اگه فکر کنید من شکمو هستم

[ پنجشنبه ۷ اسفند۱۳۹۳ ] [ 16:17 ] [ مامان کوچولو ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

امکانات وب
center>
بک لينک