X
تبلیغات
نازنین نی نی

نازنین نی نی
دنیای من و آرنیکا  
قالب وبلاگ
واسه یه هفته رفتیم ایران

به آرنیکا که خیلی خیلی خوش گذشت اما سه روز آخر دخترم آبله مرغون گرفت. البته خیلی سبک بود. نه تبی داشت نه خارشی. فقط یه کم دون دون شد. خداروشکر همون جا گرفت وگرنه من باید چند روز مرخصی می گرفتم دوباره م یدونم الان می خواید بگید چه مادر واه واه واه  (ای بابا خب از منظر یه مادر شاغل به مساله نگاه کنید خب)  تازه اونجا مامانم هم بود کلی مادر هم اونجا بود که هم دلداری دادن هم تجربه شون رو در اختیارم گذاشتن. خلاصه که به طور صد در صد خیلی خوب شد که همون ایران مریض شد.

از ایران بر می گردیم با یه عالمه کتاب و آبله مرغون

با خوش شانسی تموم تونستم روز آخر نمایشگاه کتاب رو ایران باشم. با آرنیکا رفتیم نمایشگاه. اول با دیدن اینهمه کتاب ذوق زده شد. اما خب خیلی زود هم خسته شد. بابای فداکار زحمت کشیدن آرنیکا رو نگه داشتن من هم به بازدید از نصف غرفه های کودک نایل شدم. بعدش خودم هم خسته شدم . از اون طرف هم دیدم آرنیکا کتاب بسیار بسیار زیاد داره همین چند تا کتاب براش فعلا کافیه. کلی هم کتاب کادو گرفتن براش. نتیجه شد اینی که می بینید

کتابهای نادی رو خیلی دوست داره. هم به خاطر اینکه رنگارنگه هم خیلی جدی می گیره کتابو

[ پنجشنبه 2 خرداد1392 ] [ 11:43 ] [ مامان کوچولو ] [ ]
دوستان عزیزی که اینجا کامنت می ذارن اما جواب کامنتشون رو نمی گیرن ٬ باید بگم که مشکل بلاگفا هست.

من نمی تونم برای خیلی ها کامنت بذارم. یا وقتی یه کامنت می ذارم دیگه دومیش رو نمی تونم بذارم. اون عدد نمی یاد تا من تایپش کنم بعد ثبت نظر رو بزنم.

روی صحبتم با شما هم هست که به اسم من و ما ثبت شده اید لطفا ایمیلتون رو بذارید من براتون تو ایمیل جواب بدم.

[ دوشنبه 16 اردیبهشت1392 ] [ 9:37 ] [ مامان کوچولو ] [ ]
این روزها اتفاق خاصی نیفتاده. زندگی بی دغدغه طی می شود و حسرت خاطره شدن این روزها هر روز بیشتر و بیشتر به دلم می ماند...

دلم می خواست زمان می ایستاد تا من می توانستم دخترک مهربانم رو برای همیشه در همین شرایط داشته باشم. اما خب این هم آرزویی است محال...

هر وقت که آشپزی می کنم با جمله من هم می خوام نگاه کنم شروع می شه اما آخرش ختم می شه به این

بخدا ناراحت می شم اگه نخوریداااااا

قیافه من

بعد از دو سال و اندی بالاخره یکبار هم آرنیکا خودش با خودش تو اتاقش بازی کرد. نمی دونم چی کار باید بکنم تا این اتفاق هر روز بیفته... نمی دونم کجای کارم اشتباه بوده یا اینکه کلا همه بچه ها اینطوری هستن . اما آرنیکا هیچ وقت خودش به تنهایی بازی نمی کنه و حتی شده در حد یک تماشاگر باید تو اتاقش حضور داشته باشی. نه اینکه از تنهایی بترسه چون موقع خواب اون هم تو یه اتاق تاریک هر شب تنها می مونه تا خوابش ببره هیچ مشکلی هم هیچ وقت نداشته اما تنها بازی کردن اصلا...

به هر حال این بار با کلی تشویق و سر و کله زدن بالاخره این کارو کرد.

این هم شد نتیجه اش:

یه باغ وحش البته - بخاطر تنبلی والدین - آرنیکا تا کنون موفق به دیدن باغ وحش نشده بخاطر همین هم حیووناش در طبقات بالا قرار گرفته اند چون هیچ تصوری از باغ وحش نداره ... یعنی امکانات در حد خدا ارده در حد یه موجود تک سلولی (خودمو می گم)  

[ دوشنبه 9 اردیبهشت1392 ] [ 11:46 ] [ مامان کوچولو ] [ ]
نمی دونم چرا آرنیکا اصلا حوصله نداره رو یه چیزی تا به دست آوردن نتیجه مناسب تمرکز کنه. البته فکر می کنم که این به سنش هم مربوط می شه و توقع من خیلی زیاده اما دلم می خواد در این مورد هر طور که می تونم بهش کمک کنم تا بتونه روی یه موضوع تمرکز کنه. چون می دونم که این در آینده خیلی مهمه ! و این دقیقا چیزیه که خودم ندارم و از نداشتنش خیلی ضربه خوردم.

به همین دلیل برخلاف میلم ازش خواستم تا نقاشی ها رو آرومتر و با دقت بیشتری رنگ کنه. می گم علی رغم میل باطنی چون می دونم که دادن الگو اون هم توی نقاشی خیلی کار بدیه! اما چیز دیگه که آرنیکا بهش علاقه داشته باشه و بتونم ازش استفاده کنم پیدا نکردم

خوشحالم که پیشرفتش خوب بوده اما هنوز هم بعد از دو سه تا رنگ زدن حوصله اش سر می ره و شروع به تند تند رنگ کزدن و خط خطی کردن می کنه...

اگه کسی هست که می دونه واسه ارتقا سطح تمرکز بچه تو سن و سالای آرنیکا چی کار باید کرد لطفا راهنماییم کنه!

اولش مثل عکس بالا بود اما بعد مثل عکس پایین خودش هم بیشتر برای تمرکز از خودش تمایل نشون داد و نتیجه این شد:

[ پنجشنبه 29 فروردین1392 ] [ 14:23 ] [ مامان کوچولو ] [ ]
امسال خیلی به ما خوش گذشت. چون مهمون داشتیم و دو تا فرشته کوچولو به خونمون اضافه شده بودند که البته این آرنیکا رو هم خیلی خوشحال کرده بود.

می تونید عکسای این شیطون بلاها رو توی ادامه مطلب ببینید


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 29 فروردین1392 ] [ 14:17 ] [ مامان کوچولو ] [ ]
یه گاز یه تجربه عنوان وبلاگیه که من بسیار بسیار دوستش می دارم. و البته از نویسنده اش هم بسیار ممنونم که با حوصله زیاد تجربیات خودش رو بهمراه مستندات مربوطه در اختیار دیگران قرار می ده!

این بار هم این کارها رو از اونجا دانلود  کردم و با آرنیکا بازی کردیم. یه خورده پیدا کردن جهت مثلث ها برای کلاه و اون زنگ سخت بود اما بقیه رو به سرعت پیدا می کرد و سر جاش می ذاشت.

تطابق رنگها هم که دیگه براش خیلی ساده است. اما خوبیش به این بود که خیلی قشنگ همه تخم دایناسورهارو سعی می کرد دقیق سر جاش بذاره.

مثل همیشه و البته اینبار به طور اتفاقی خیلی درست٬ آرنیکا می گفت این مامانشه! این مامانه این یکیه! چون آرنیکا هر دو چیزی که رنگ هم باشند یا شکل هم باشند٬ نشون میده می گه این مامانشه! هر چی هم می گم دخترم این همرنگشه! این همشکلشه٬ قبول نمی کنه که نمی کنه! البته میدونم چرا این اتفاق افتاد . وقتی که خیلی خیلی کوچک بود یه پازل داشت به اسم مامانشو پیدا کن! از اون موقع این اصطلاح رو به کار می بره

[ سه شنبه 29 اسفند1391 ] [ 8:23 ] [ مامان کوچولو ] [ ]
ای خدا لطفا به این مامان من بگو اینقدر نگو شکلات خوب نیست دندونت خراب می شه!!! آخه من شکلات خیلی دوست دارم...

ای بابا این چیه جلوی دهنم ؟ حتما بخاطر اینه که خدا صدامو نمی شنوه؟! دیگه چی بگم؟!

ولش کن همینطوری دراز کش راحت تر می شه با خدا حرف زد ...

پا نوشت: اونی که روی پیشونیشه جای مهر ناشی از عبادت زیاد نیست٬ پیشونیشو معلوم نیست به کجا زده یهو دیدم قلمبه شده اومده بالا

 

[ سه شنبه 29 اسفند1391 ] [ 8:14 ] [ مامان کوچولو ] [ ]
ساعت هشت شبه٬ آرنیکا رو گذاشتم بخوابه ( یه چند شبی هست که می گه روی تخت نمی خوابم. می خوام روی زمین بخوابم. یه بالش می ذارم روی زمین. روی همون می خوابه. من که می یام بیرون یه کم شیطونی می کنه بعد می خوابه ).

گفتم حالا که وقت دارم و حوصله برم حموم. یه ده دقیقه ای گذشت دیدم در حموم باز شده٬ خانوم در هیبت یه نفر که تنش هم کیسه خوابه اومده تو! خیلی سرحال می گه: مامان رفتی حموم؟ می گم: آره مامان. شما هم برو بگیر بخواب! داره می ره داد می زنم: کجا ؟ بیا در حموم رو ببند یخ کردم. همونطوری کشون کشون توی کیسه خواب اومده می گه: چشم! بعد درو می بنده و می ره می خوابه!

عاشقتم دختر نازم!

اینقدر این بیچاره رو من فشار می دم می ترسم در آینده لقوه بگیره

یه چیزی شبیه مستطیل کشیده با چند تا خط اطرافش می گه این تختخوابه این هم نرده هاش!!!

هر کاری کردم جهت عکس درست نشد توی آپلود

[ پنجشنبه 24 اسفند1391 ] [ 7:53 ] [ مامان کوچولو ] [ ]
همه کتابهای من:

 

همه عروسکهای من:

 

 

بخاطر اینکه شاید بعدا عروسکهاشو بدم به یکی دیگه واسه خاطره سازی برای دخترم عکس همه عروسکهاشو یکجا انداختم. البته یه چند تایی باز از دستمون در رفت اما نکته جالب اینه که من اصلا براش تا حالا عروسک نخریدم. اینایی که می بینید به مرور زمان بهش کادو دادن!!!!!!!!

[ سه شنبه 15 اسفند1391 ] [ 13:43 ] [ مامان کوچولو ] [ ]
وقتی مامان آشپزی می کنه....

من هم کمکش می کنم اینطوری .......

 

 

 

[ سه شنبه 15 اسفند1391 ] [ 13:38 ] [ مامان کوچولو ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

امکانات وب
center>
بک لينک